دباوند
لغت نامه دهخدا
دباوند. [ دُ وَ ] ( اِخ ) صورتی است از کلمه ٔدنباوند ( دماوند ). نام ناحیتی و شهرکی و کوهی بشمال شرقی ری قدیم و طهران کنونی. دماوند: ضحاک را بگرفت و بند برنهاد و در کوه دباوند محبوس کرد.( فارسنامه ابن البلخی چ اروپا ص 36 ). دو شهر گیومرث بنا کرد: دباوند، اصطخر. ( فارسنامه البلخی چ اروپا ص 28 ). گیومرث گلشاه اول ملوک فرس و اول پادشاهی است که ملک جهان یکسره داشته است... و دیگر اصحاب تواریخ گفته اند که مقام او به دباوند بوده است. ( فارسنامه ص 26 ). نیز رجوع به دماوند و دنباوند و التفهیم ص 335 ح و ص 338 و معجم البلدان و قاموس الاعلام شود.
جمله سازی با دباوند
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به نوشتهٔ زینالاخبار ایزد بر افریدون بن اثفیان فرشتهای به نام نریوسنگ میفرستد تا با کاوه همکاری کند و ضحاک را گرفته و به کوه دباوند برده و در آن به بند کشد. لشکری با کاوه فراهم میآورد اما برادران فریدون به او رشک میبرند و برای کشتن او سنگی از بالای کوه میغلتانند که فریدون با بانگی آن را می ایستاند. ضحاک در گنگ دژ کوشکی افسون شده دارد از حیوانات وحشی چون شیر و ببر و پلنگ و اژدها که فریدون آن افسونها را باطل میکند و به قصر وارد میشود. درین هنگام ضحاک در هندوستان است که با شنیدن خبر رسیدن فریدون به کاخ اش خود را به جادو بر بام کوشک میرساند و میبیند که زنانش یعنی خواهران جمشید ارنواز و شهرناز با جمشید نشستهاند. با فریدون روبرو میشود، فریدون گرز گاوسر را برداشته و از خداوند درخواست یاری میکند اما ضحاک از دیوان استعانت کرد. فرشتگان به کمک فریدون شتافتند. او از پوست ضحاک زهی برگرفت و او را در آن زه بست و به سوی دماوند برد و به زنجیر آهنین بست و در چاه انداخت.