لغت نامه دهخدا
زد و بست. [ زَ دُ ب َ ] ( مص مرکب مرخم، اِمص مرکب ) زدن وبستن. زدوبند.ساخت و پاخت. قرار و مدار. رجوع به زد و بند شود.
زد و بست. [ زَ دُ ب َ ] ( مص مرکب مرخم، اِمص مرکب ) زدن وبستن. زدوبند.ساخت و پاخت. قرار و مدار. رجوع به زد و بند شود.
زدن و بستن زد و بند ساخت و پاخت قرار و مدار
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از پس این کار، خردمند پیر دست زد و بست به هم پنج تیر