زد و بست

مترادف‌ها

دعوا، مشاجره، کشمکش

متضادها

صلح، آرامش، سازش

لغت نامه دهخدا

زد و بست. [ زَ دُ ب َ ] ( مص مرکب مرخم، اِمص مرکب ) زدن وبستن. زدوبند.ساخت و پاخت. قرار و مدار. رجوع به زد و بند شود.

فرهنگ فارسی

زدن و بستن زد و بند ساخت و پاخت قرار و مدار

جمله سازی با زد و بست

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 از پس این کار، خردمند پیر دست زد و بست به ‌هم پنج تیر

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران