دلیل کردن

لغت نامه دهخدا

دلیل کردن. [ دَ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) دلالت کردن. دال بودن. نشان بودن. نمودن: نیکی و بدی سال اندر جو پدید آید که چون جو راست برآید و هموار دلیل کند که آن سال فراخ سال بود. ( نوروزنامه ). شتربه گفت سخن تو دلیل می کند بر آنکه از شیر مگر هراسی و نفرتی افتاده است. ( کلیه و دمنه ).
مبرز و سطل و آلت تغسیل
همه بر خادمان کنند دلیل.سنائی. || راهنما کردن. راهبر کردن. بلد قراردادن:
چون که خرد را دلیل خویش نکردی
برنرسیدی ز گشت گنبد دوار.ناصرخسرو.مرد درین راه تنگ پی نبرد
گرنه خرد را دلیل و یار کند.ناصرخسرو.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) ۱ - دلالت کردن دال بودن. ۲ - ثابت شدن.

جمله سازی با دلیل کردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 او را پرسیدند از دلیل کردن شاهد بر غائب گفت استدلال چون بود بصفاتِ آنک او را مانند بود بر آنک او را مانند و نظیر نیست.

تورمالین یعنی چه؟
تورمالین یعنی چه؟
قم اللیل یعنی چه؟
قم اللیل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز