لغت نامه دهخدا
درسرای. [ دَ س َ ] ( اِ مرکب ) دربار. درگاه. آستان:
چنین تا به آباد جایی رسید
ز هامون سوی درسرایی رسید.فردوسی.بزرگان که بودند بر درسرای
بیاوردشان مرد پاکیزه رای.فردوسی.چو لشکر شد انبوه بر درسرای
بنزدیک شاه آمد آن نیک رای.فردوسی.
درسرای. [ دَ س َ ] ( اِ مرکب ) دربار. درگاه. آستان:
چنین تا به آباد جایی رسید
ز هامون سوی درسرایی رسید.فردوسی.بزرگان که بودند بر درسرای
بیاوردشان مرد پاکیزه رای.فردوسی.چو لشکر شد انبوه بر درسرای
بنزدیک شاه آمد آن نیک رای.فردوسی.
دربار درگاه آستان
💡 در سال ۱۳۸۶ جشن محو بیسوادی در سرایان برگزار شد. برگزاری جشن محو بیسوادی در پایه مقدماتی شهرستان سرایان به این معنی است که بیسواد زیر ۵۰ سال در این شهرستان وجود ندارد.
💡 در سایه حرم یا شب در سرای امیر «نمایش شرقی» را شهرزاد با اقتباس از زوایای حرم نوشتهٔ لوسین برنارد ترجمه کردهاست.
💡 کرد نفرین بر کسان کدخدای که شبانگه ریختندم در سرای
💡 در سرای بخت رو یعنی که تبریز صفا تا ببینی این سرا با آن سرا آمیخته
💡 دایانا داگلاس در سن ۹۲ سالگی در اثر عوارض ناشی از سرطان در سرای بازنشستگان در شهر لس آنجلس کالیفرنیا درگذشت.
💡 آنچه امروز حادث است از مرگ در سرای کهن نه رسم نوی است