خدمتگر

لغت نامه دهخدا

خدمتگر. [ خ ِ م َ گ َ ] ( اِ مرکب ) خدمت کننده. خدمتکار. ( ناظم الاطباء ). زوار. ( فرهنگ اسدی ). خدمتکار. ج، خدمتگران:
سپهبدی که چو خدمتگران به درگه اوست
جمال ملک در آن طلعت جهان آرای.فرخی.از زائر و از سائل و خدمتگر و مداح
هر روز بدان درگه چندین نفر آید.فرخی.آنکه بر درگاه او خدمتگرانند از ملوک
هر یکی اندر دیار خویش روی صد تبار.فرخی.بخشش پیوسته را شمار نگیری
خدمت خدمتگران همی بشماری.فرخی.بل ملک او شد خاک و زر فرزند او خدمتگرش
ندهد جز او را بوی خوش کافور و مشک و عنبرش.ناصرخسرو.ششم خانه را کرده بهرام جای
چو خدمتگران گشته خدمت نمای.نظامی.وآن چنگ گردون وش سرش ده ماه نو خدمتگرش
ساعات روز و شب درش مطرب مهیا داشته.خاقانی.

جمله سازی با خدمتگر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 سپهبدی که چو خدمتگران به درگه اوست جمال ملک در آن طلعت جهان آرای

💡 مخدوم شد از جاهش صد چاکر خدمتگر ممدوح شد از جودش صد شاعرِ مِدحَت‌خوان

💡 خدمتگر نفس تو و نقش قلم توست برجیس به ماهی و عطارد به دو پیکر

💡 ارسطو که هم‌درس شهزاده بود به خدمتگری دل به دو داده بود

💡 رویت سوی خدمتگر و چشمت سوی دلبر گوشت سوی خُنیاگر و دستت سوی صَهبا

تولدو یعنی چه؟
تولدو یعنی چه؟
چیپ یعنی چه؟
چیپ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز