خدمتگری

لغت نامه دهخدا

خدمتگری. [ خ ِ م َ گ َ ] ( حامص مرکب ) خدمت کاری. حالت خدمتگر. عمل خدمتگر:
ولیکن بخدمتگری هفت سال
کمربسته باید بفرخنده حال.شمسی ( از یوسف و زلیخا ).سرای ملک بخدمتگریست بر درگاه.سوزنی.تو به همه کویها فرودویدی از مقامری و قلاشی و خدمتگری. ( کتاب المعارف ).
کنون کآمدی وین خبر شد عیان
بخدمتگری چون نبندم میان.نظامی.خدمتش آرد فلک چنبری
بازرهد ز آفت خدمتگری.نظامی.همان خان خانان بخدمتگری
جریده بهمراهی و رهبری.نظامی.کنیزان چابک غلامان چست
بهنگام خدمتگری تندرست.نظامی.

فرهنگ فارسی

خدمتکای نوکری چاکری.

جمله سازی با خدمتگری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 زیادت کن آن را به شکرآوری فزایش ده آن را به خدمتگری

💡 کمر بست خدمتگری را میان همی خیره شد او ابر پهلوان

💡 بِجِد باش در راه خدمتگری تکاسُل ز یکسو نهی بگذری

💡 اگر پیش تو بودمی بستمی ز خدمتگری بر میان میرزی

💡 غلامی توانا به خدمتگری که در کار سختت دهد یاوری

💡 کنون کامدی وین خبر شد عیان به خدمتگری چون نبندم میان

ممنون یعنی چه؟
ممنون یعنی چه؟
سوپر یعنی چه؟
سوپر یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز