تمدح

لغت نامه دهخدا

تمدح. [ ت َ م َدْ دُ ] ( ع مص ) ستودگی نمودن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ) ( دهار ). ستودن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ).مدح کردن. ( از اقرب الموارد ). || ستایش خواستن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ) ( دهار ). تکلف کردن در ستایش خود. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). || فخر کردن و به تکلف سیر نمودن خود را از آنچه که ندارد. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ). فخر کردن و بسیار ستودن خود را در چیزهایی که ندارد. ( ناظم الاطباء ). || فراخ و گشاده شدن زمین و تهیگاه. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).

فرهنگ عمید

۱. ستودن.
۲. تکلف کردن در ستایش خود، فخر کردن.

جمله سازی با تمدح

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 زعفو و حلم تفاخر بود که در قرآن به عفو و حلم تمدح همی کند مولی

💡 گفتم که سخی خوانمت از روی تمدح دل گفت مکن خیرگی و شیفته رایی

پوزیشن یعنی چه؟
پوزیشن یعنی چه؟
کونی یعنی چه؟
کونی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز