بی منتها

لغت نامه دهخدا

بی منتها. [ م ُ ت َ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + منتها = منتهی عربی ) بی منتهی. بی انجام. بی پایان:
ور بدل اندیشه از مردم کنی
مشغله شان بی حد و بی منتهاست.ناصرخسرو.اوست مختار خدا وچرخ و ارواح و حواس
زان گرفتند از وجودش منت بی منتها.خاقانی.نمی خواستم رفت ز ارمن ولیکن
ز طوفان بی منتها میگریزم.خاقانی.شاید که در حساب نیاید گناه ما
آنجا که فضل و رحمت بی منتهای تست.سعدی.باغ سبز عشق کو بی منتهاست
جز غم و شادی درو بس میوه هاست.مولوی.و رجوع به منتهی و بی منتهی شود.

فرهنگ فارسی

بی منتهی. بی انجام. بی پایان.

جمله سازی با بی منتها

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 دانی از بهر چه کامم را دهان او نداد انتها در خواهش بی منتهای من نبود

💡 توام بود حدوث وجود تو با قِدم بر خلق ابتدا تو و بی منتها تویی

💡 کوهیا آندم که گفت الله الست ربکم ابتدای مظهر است این مظهرش بی منتها

💡 آستانش سدره و جاروب پر جبرئیل جبرئیل این سدره یابد بس بود بی منتها

💡 گر کرم جوئی ازو بی انتها دارد کرم ور هنر جوئی ازو بی منتها دارد هنر

💡 فرزند نیک بخت عزیز تو تاج دین در عهد تو به دولت بی منتها رسد

معلق یعنی چه؟
معلق یعنی چه؟
گودوخ یعنی چه؟
گودوخ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز