بی معبر

لغت نامه دهخدا

بی معبر. [ م َ ب َ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + معبر ) بدون رهگذر. بی گدار. بی گذرگاه:
وز خلق چون تو غرقه بسی کرده ست
این بحر بیکرانه و بی معبر.ناصرخسرو.خاطرم از مدح تو دریاست بی معبر بلی
خاطر مداح تو دریای بی معبر سزد.سوزنی.و رجوع به معبر شود.

فرهنگ فارسی

بدون رهگذر. بی گدار. بی گذرگاه

جمله سازی با بی معبر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 خاطرم در مدح تو دریاست بی معبر ولی خاطر مداح تو دریای بی معبر سزد

💡 پیش آن باره خندق معظم در مهابت چو بحر بی معبر

💡 چو شب سیاه شود نور روز در تابش چو خاک خشک شود آب بحر بی معبر

💡 و گر خضر پیمبر را مباح آمد که بی کشتی گذارد گام را بر موج در دریای بی معبر

💡 جود او چیست ابر بی گریه است علم او چیست بحر بی معبر

کف پا یعنی چه؟
کف پا یعنی چه؟
اسرع وقت یعنی چه؟
اسرع وقت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز