بخز

لغت نامه دهخدا

بخز. [ ب َ ] ( ع مص ) کور کردن و برکندن چشم کسی را. ( منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).

فرهنگ فارسی

کور کردن و بر کندن چشم کسی را.

جمله سازی با بخز

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 سیف فرغانی بی روی بهار آیینش همچو بلبل بخزان نطق فروبست مرا

💡 فروردین خواست که یازد بخزان تیغ گزند شد خزان زهره اش آب و بچمن رنگ فکند

💡 تا بود ساحت بستان ببهار و بخزان چون کف سایل تو پر گهر و زر گشته

💡 تا پرتو افگند بتموز و دی آفتاب تا سایه گسترد بخزان و بهار سرو

💡 دست او همچو درختیست که چشم همه خلق ببهار و بخزان برگل و برگ و بر اوست

💡 که خفته ای بخزان و دی و بهار و تموز خبر نیافتی از فروردین و از اسفند

شیمیل یعنی چه؟
شیمیل یعنی چه؟
تالی یعنی چه؟
تالی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز