لغت نامه دهخدا
گوی و چوگان. [ ی ُ چ ُ ] ( ترکیب عطفی، اِ مرکب ) گوی و پهنه. رجوع به هر یک از این دو کلمه شود.
- بازی گوی و چوگان؛ چوگان بازی. گوی بازی.
- گوی و چوگان باختن؛ با گوی و چوگان بازی کردن.
گوی و چوگان. [ ی ُ چ ُ ] ( ترکیب عطفی، اِ مرکب ) گوی و پهنه. رجوع به هر یک از این دو کلمه شود.
- بازی گوی و چوگان؛ چوگان بازی. گوی بازی.
- گوی و چوگان باختن؛ با گوی و چوگان بازی کردن.
منظومه ایست از محمود بن عثمان بن علی نقاش برسوی از مشاهیر شعرای عثمانی ( ف. ۹۳۸ ه. ).
گوی و پهنه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بیلیارد نوعی بازی 22 نفره است که در فضای سرپوشیده در میزی مستطیلی پوشیده با ماهوت با ۳ یا ۱۵ گوی و میلهای چوبی بازی میشود.
💡 گفتم: چه کنم تا طبیب حاجت نباشد؟ گفت: کم خور و کم گوی و خواب به اندازه کن و خود را بهر کس میالای.
💡 ملک چو گوی و عدل چوگان، به مثل گوی آن نبود که باشد آن چوگانش
💡 دل چوگوی و پشت چون چوگان بود عشّاق را تا زَنَخْدانش چو گوی و زلف چون چوگان بود
💡 زبان اوست ترکی گوی و من ترکی نمی دانم چه خوش بودی، اگر بودی زبانش در دهان من
💡 غمزه صد جا پرده دل می درد تو خوشی می گوی و پندی می نیوش