لغت نامه دهخدا
پادشاه سلطان. [ دْ / دِ س ُ] ( اِخ ) رجوع به پادشاه خاتون دختر شاه شجاع شود.
پادشاه سلطان. [ دْ / دِ س ُ] ( اِخ ) رجوع به پادشاه خاتون دختر شاه شجاع شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 آنکه بر سلطان گردون نور رایش غالبست پادشاه آل یاسین مجد دین بوطالبست
💡 و البته افكار و عقايد اطرافيان خواه و نخواه در فكر سلطان مؤ ثر است، و بلكه صفاتو اخلاق آنان نيز در خوى پادشاه اثر بخشد.
💡 نیروهای واپسگرا و نیز افراد «ینی چری» که منافع خود را در خطر میدیدند، با هرگونه اصلاحی مخالفت میکردند. «ینی چری»ها بارها شورش کردند و حتی چند سلطان و چند صدر اعظم را به قتل رساندند و از جمله سلطان سلیم سوم را از پادشاهی برکنار کردند و به زندان انداختند و مصطفی چهارم را به جای او نشاندند.
💡 یکی از پادشاهان ظالم زاهدی را گفت حال پادشاهان به قیامت چگونه باشد؟ گفت سلطان عادل که جانب حق نگاه دارد و خاطر خلق نیازارد و سایه همت بر مال رعیت توانگر نیندازد در دو گیتی پادشاه باشد.
💡 رقیه سلطان بیگم (ح. ۱۵۴۲ – ۱۹ ژانویه ۱۶۲۶) ملکه بزرگ گورکانیان از ۱۵۵۶ تا ۱۶۰۵ به عنوان همسر اول و اصلی سومین امپراتور مغول اکبر بود. او طولانیترین دوره ملکه بودن را داشت که پنجاه سال به درازا کشید و در طول این زمان مقام پادشاه بیگم و بیگم صاحب را دارا بود و در زمان سلطنت طولانی شوهرش اکبر «قدرتمندترین و تاثیرگذارترین زن امپراتوری بود».