لغت نامه دهخدا
لیموجو. ( اِخ ) موضعی از گیلان قرب کی کلایه. ( سفرنامه رابینو بخش انگلیسی ص 18 ).
لیموجو. ( اِخ ) موضعی از گیلان قرب کی کلایه. ( سفرنامه رابینو بخش انگلیسی ص 18 ).
موضعی از گیلان قرب کی کلایه.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 رویم از نرگس بیمار تو چون لیمو زرد به نگردد مگر از سیب زنخدان شما
💡 قرص لیموی قناعت، چاره ی این علت است نشکند صفرای اهل حرص از نان طمع
💡 بسیارند خوراکی هایی که خاصیت اسیدی دارند، اما باعث قلیایی شدن خون می شوند. مانند اندکی لیمو ترش
💡 بی دو پستانش که در بستان خوبی جان فزاست بعد از این صد باغ لیمو نشکند صفرای من
💡 به طبع ترش و به رخ پژمریده همچو ترنج به شخص خرد و به رخساره زرد چون لیمو