اشفته دماغ

لغت نامه دهخدا

( آشفته دماغ ) آشفته دماغ. [ ش ُ ت َ / ت ِ دِ ] ( ص مرکب )دیوانه. مختل در عقل. معتوه. مخبط. || پریشان حواس. آشفته عقل. || غمین:
آشفته دماغم سر و برگ سخنم نیست.طالب آملی.

فرهنگ معین

( آشفته دماغ ) ( ~. دِ ) [ فا - ع. ] (ص مر. ) ۱ - حواس پرت. ۲ - غمگین. ۳ - دیوانه.

فرهنگ عمید

( آشفته دماغ ) ۱. آشفته مغز، آشفته عقل.
۲. پریشان حواس، غمگین.

فرهنگ فارسی

( آشفته دماغ ) ( صفت ) ۱ - پریشان حواس. ۲ - غمین غمگین. ۳ - مخبط دیوانه.
دیوانه پریشان حواس

جمله سازی با اشفته دماغ

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 سوخت شمع من و آشفته دماغی برجاست رشته ای نیست غم او که ز پا بگشایند

💡 غم نیست ز بیماری آشفته دماغان سودای تو در کشور اندیشه طبیب است

💡 جای رحم است به آشفته دماغی کاورا زندگانی به مراد دگری باید کرد

💡 چون خامه آشفته دماغان شدم از دست پروای نوشتن ز دل ریش ندارم

💡 می‌رود بی‌سر و پا، سر به هوا، ناپروا باز شوریده‌دل، آشفته دماغی دارد

💡 فکر سودای سر زلف تو دارد شاهی ظاهر آنست که آشفته دماغی دارد