لغت نامه دهخدا
( آزرده جان ) آزرده جان. [ زَ دَ / دِ ] ( ص مرکب ) آزرده خاطر.
( آزرده جان ) آزرده جان. [ زَ دَ / دِ ] ( ص مرکب ) آزرده خاطر.
( آزرده جان ) ( ~. ) (ص مر. ) آزرده خاطر.
( آزرده جان ) ۱. رنجیده.
۲. دلتنگ.
( آزرده جان ) ( صفت ) آزرده خاطر.
آزرده خاطر
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شاه جهان طغایتمور خان که ملک را چون او رسید با تن آزرده جان رسید
💡 ماه من گفتم که با من مهربان باشد، نبود مرهم جان من آزرده جان باشد، نبود
💡 بگفت از حاجتم آزرده جانی نخواهم جز تو حاجت را ضمانی
💡 کمی نبود خراش سینه ام را ای هلال ابرو به داغ دل چه ناخن می زنی آزرده جانی را؟
💡 کجا بودی که امشب سوختی آزرده جانی را به قدر روز محشر طول دادی هر زمانی را
💡 روز و جفای چاوشان شبها و بیم پاسبان یارب من آزرده جان کی راه یابم سوی تو