شهر باش

لغت نامه دهخدا

شهرباش. [ ش َ ] ( نف مرکب ) شهرنشین. ساکن شهر. حضری. مدری. مقابل بادی و بدوی و بیابان باش و چادرنشین و بادیه نشین و صحرانشین و بری. ( از یادداشت مؤلف ). ساکن درشهر و شهری. ( ناظم الاطباء ). قراری. ( از منتهی الارب ). عرب [ ع ُ / ع َ رَ ]. مردم تازی شهرباش. ( منتهی الارب ). و بجای شهرنشین بکار رفته است: عرب؛ گروهی مردم تازی شهرباش، عربی منسوب الیهم. ( بحر الجواهر یوسف هروی ). مقابل بیابان باش: اعراب؛ مردم تازی و هم سکان البادیة خاصة و النسبة الیهم اعرابی، و لا واحد له و لیس الاعراب جمعاً للعرب. ( بحر الجواهر یوسف هروی ).

فرهنگ فارسی

شهر نشین ساکن شهر

جمله سازی با شهر باش

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 خاندان مرادی، خاندان کامرانی، خاندان روشن قیاس و تمرزاده و رستمی در شهر ارومیه و سلماس، خاندان مرادحسو Mirad heso و Vurgun در شهر باش قالا در استان وان (کردستان ترکیه) جزء خاندان‌های اصیل گورک هستند.

💡 مزار این قدیس در کلیسای معروف کلیسای بارتوقیمئوس مقدس واقع در نزدیکی شهر باش قلعه در شرق ترکیه برای ارمنیان، همچون قره کلیسا در ایران، اهمیت مذهبی بسیار زیادی دارد.

آب پنیر یعنی چه؟
آب پنیر یعنی چه؟
رویداد یعنی چه؟
رویداد یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز