جان ستاندن
مترادفها
جان گرفتن، مرگ، کشته شدن، جان سپردن
متضادها
جان بخشیدن، زنده کردن، احیا کردن
لغت نامه دهخدا
جان ستاندن. [ س ِ دَ ] ( مص مرکب ) کشتن. قبض روح کردن. روح را گرفتن:
همه گوش یکسر بفرمان نهید
اگر جان ستانید اگر جان دهید.فردوسی.جان بیگانه ستاند ملک الموت بزجر
زجر حاجت نبود عاشق جان افشان را.سعدی.گو بسلام من آی با همه تندی و جور
وز من بیدل ستان جان بجواب سلام.سعدی.عشقت که شحنه وار میانم گرفته است
جان میستاند از من و سر میدهد مرا.شفایی اصفهانی ( از ارمغان آصفی ).
فرهنگ فارسی
( مصدر ) کشتن قبض روح کردن.
جمله سازی با جان ستاندن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کارنامهٔ گذشتگان گواه آن است که فنیقیها و کارتاژها کِیفَرِ جان ستاندن با چلیپا را گاه انجام میدادند، ولی این رومیان بودند که کاربرد گستردهٔ آن را همهگیر کردند. تنها بردگان و بدترین تبهکاران به چلیپا کشیده میشدند. بر پایهٔ آیین ترسایی، پطرس، پیغمبر عیسی مسیح، به سانِ وارونه به چلیپا کشیده شد، و این رخداد با گواههای تاریخی دیگر همخوانی دارد.