جان اسودن

لغت نامه دهخدا

( جان آسودن ) جان آسودن. [ دَ ] ( مص مرکب ) استراحت کردن. فارغ البال شدن. آرامش یافتن. استراحت کردن روح:
بوس تو نیازموده ام لیکن
دشنام دهی که جان بیاسایم.؟

فرهنگ فارسی

( جان آسودن ) استراحت کردن

جمله سازی با جان اسودن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 جان به بیعانهٔ پیغام جفا می خواهد یار را با من دلسوخته سودای خوشیست

💡 اگر جان وسرت اینجا ببازی چو ما یابی در اینجا سرفرازی

💡 دل خطش را زوال جان می‌خواند نیم‌شب را زوالگه می‌گفت

💡 میان من و او حجابی نماند به جز جان که باید به راهش فشاند

💡 شاهان جهان از دل و جان همچو رهی آیند و غلامی غلام تو کنند

💡 آن قوی حوصله بازم که اگر حسرت صید چنگ در جان زندم میل کبوتر نکنم

رویداد یعنی چه؟
رویداد یعنی چه؟
نکوهیدن یعنی چه؟
نکوهیدن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز