جان ستدن

لغت نامه دهخدا

جان ستدن. [ س ِ ت َ دَ ] ( مص مرکب ) جان را گرفتن. کشتن. قبض روح کردن. جان ستادن، چنانکه عزرائیل:
که مرا فرمود حق کامروز هان
جان او را تو به هندستان ستان
چون به امر حق به هندستان شدم
دیدمش آنجا و جانش بستدم.مولوی.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) جان را گرفتن کشتن قبض روح کردن.

جمله سازی با جان ستدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 موکب جان ستدن چون بزند لشکر شوق او به جز بر فَرَس خاص به میدان نشود

💡 یک گهر ندهد و به جان ستدن هر زمان باشدش هزار آهنگ

💡 در کشور مات منت جان ستدن برداشته ای ز گردن عزرائیل

💡 سهل باشد چو اجل جان ستدن از هر کس سعی آن کن که مسیحا شوی و جان بخشی

💡 موکب جان ستدن چون بزند لشکر عشق او به جز بر فرس خاص به میدان نشود

تک پر یعنی چه؟
تک پر یعنی چه؟
تولدو یعنی چه؟
تولدو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز