مبتل

مترادف‌ها

گرفتار، دچار

متضادها

سالم، رها

لغت نامه دهخدا

مبتل. [ م ُ ت ِ ] ( ع ص ) مبتلة. درخت که از بن آن نهالی برآمده جداگانه از آن مستغنی گردیده باشد. واحد و جمع در وی یکسان است. ( آنندراج ) ( ازمنتهی الارب ). خرمابنی که در کنار آن جُنگ برآمده باشد و به حد بلوغ رسیده و مستغنی از آن خرمابن شده باشد. و واحد و جمع در آن مساوی است. ( ناظم الاطباء ).
مبتل. [ م ُب َت ْ ت َ ] ( ع ص ) شتر نیکوی متناسب الخلقه. ( ناظم الاطباء ). صفتی است که مردان بدان وصف نشوند. ( منتهی الارب ). شتر فروهشته گوشت. و مرد را به صفت «مبتل » وصف نگویند لکن مبتلة [ م ُ ب َ ت ت َ ل َ ] در صفت زن آرند.( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). رجوع به مبتلة شود.
مبتل. [ م ُ ت َل ل ] ( ع ص ) تر گردیده شده. || به شده از بیماری. || نیکو حال شده پس از لاغری و سختی. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

ترگردیده شده

جمله سازی با مبتل

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 نگفتمت مرو آن جا که مبتلات کنند که سخت دست درازند بسته پات کنند

💡 هرگز ترحمی به من مبتلات نیست معلوم شد مرا که تو خوف خدات نیست

💡 ای گمشده دل کجات جویم در دام که مبتلات جویم

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران