فیح

لغت نامه دهخدا

فیح. [ ف َ ] ( ع مص ) دمیدن بوی مشک. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ):
گر تو مشک و عنبری را بشکنی
عالمی از فیح ریحان پر کنی.مولوی.|| جوشیدن دیگ. || خون برآوردن زخم. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || فراخ شدن تاراج. ( منتهی الارب ). رجوع به فیاح شود. || فراخ و ارزان شدن. ( منتهی الارب ). || ( اِمص ) بسیاری ِ نبات. || فراخی و ارزانی سال و بلاد. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || آنچه از حرارت جهنم سر زند. ( از اقرب الموارد ).

فرهنگ عمید

منتشر شدن بوی خوش.

فرهنگ فارسی

دمیدن بوی مشک. یا جوشیدن دیگ.

جمله سازی با فیح

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 فیح ریحان است یا بوی بهشت خاک شیراز است یا باد ختن

قمبل یعنی چه؟
قمبل یعنی چه؟
متمایز یعنی چه؟
متمایز یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز