شگفته
مترادفها
شکوفا، گلگفته
متضادها
پژمرده، افسرده، غمگین
لغت نامه دهخدا
شگفته. [ ش ِ گ ُ ت َ / ت ِ ] ( ن مف ) شکفته. واشده. شکفته. رجوع به شکفته شود. || دمیده شده. ( ناظم الاطباء ). || خندان. متبسم. ( یادداشت مؤلف ).
- جبین شگفته؛ جبین شکفته. خندان روی. متبسم:
خلق از عارض تو ممنونند
که ظهوری جبین شگفته اوست.ظهوری ( از آنندراج ).و رجوع به شکفته شود.
فرهنگ فارسی
شکفته و وا شده یا دمیده شده.
جمله سازی با شگفته
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شگفته دار به عدلی مرا که خوش نبود نهال دولت تو خشک و آب در جویت
💡 چندان بخور از باده گلرنگ که خود صد بار شگفته رخ تر از گل باشی
💡 چون لاله، جبین شگفته میداشت داغی به جگر، نهفته میداشت
💡 هزاران تازه گل در وی شگفته دو صد نرگس به خواب ناز خفته
💡 گل کر نه شگفته بر درختان به بوی خوش چو خلق نیک بختان
💡 گهی ز مشک زند برگل شگفته رقم گهی ز قیر کشد بر مه دو هفته قلم