سفید کرده
متضادها
سیاه کرده
لغت نامه دهخدا
سفیدکرده. [ س َ / س ِ ک َ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) برنگ سفید درآورده. رجوع به سفید کردن شود. || بو داده شده. پوست بازگرفته: بگیرند مغز بادام شیرین سفیدکرده نیم من، مغز دانه زردآلوی تلخ سفیدکرده ده استار و کنجد سفیدکرده. ( ذخیره خوارزمشاهی ).
فرهنگ فارسی
برنگ سفید در آورده یا بو داده شده
جمله سازی با سفید کرده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چشم سفید کرده خود را عزیز دار کان یوسفی که می طلبی در نقاب توست
💡 دیدهٔ انتظار را دام امید کردهایم ای قدمت به چشم ما خانه سفید کردهایم
💡 بر سر ره نشسته ام، قاصد کوی یار کو؟! دیده سفید کرده ام، گردی از آن دیار کو؟!
💡 رفتیم با دلی ز غم دهر چاک چاک در غم سفید کرده کشیدیم زیر خاک
💡 بیدل اگرخطای ما درخور ساز زندگیست تا به کفن رسیدهایم ناله سفید کردهایم