سر افراشتن
مترادفها
سر بالا گرفتن، سربلند شدن
متضادها
سر به زیر داشتن، خجالت کشیدن
لغت نامه دهخدا
سر افراشتن. [ س َ اَ ت َ ] ( مص مرکب ) برتر شدن. بالاتر شدن:
چو بگذشت از جهان ده چیز بگذاشت
کز آن ده بر همه شاهان سر افراشت.نظامی. || سربلند بودن. نیک نام بودن:
بود نام نیک و سر افراشتن
ز ناخوانده مهمان نکو داشتن.اسدی.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) سر افرازی کردن افتخار کردن.
برتر شدن بالاتر شدن یا سربلند بودن نیک نام بودن.
جمله سازی با سر افراشتن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 نه هر کس تواند سر افراشتن مقامات خدمت نگه داشتن
💡 تلاش مداوم او برای موفقیت، تنها با هدف سر افراشتن در برابر انتقادهای دیگران و اثبات تواناییهای خود در این جامعه صورت گرفت.
💡 پس از پیروزی در رقابتهای سخت، سر افراشتن و نمایش افتخار، بهترین پاداش برای تمام زحمات و تلاشهای بیوقفه ورزشکاران بود.
💡 او همیشه معتقد بود که سر افراشتن و عزت نفس، از اصلیترین ویژگیهای یک انسان شریف و با اصالت در زندگی است.