زنده کن

لغت نامه دهخدا

زنده کن. [ زِ دَ / دِ ک ُ ] ( نف مرکب ) زنده گر. احیاکننده موتی. ( آنندراج ). زنده کننده. احیاکننده. محیی. ( فرهنگ فارسی معین ):
که زنده کن پاک جان من اوست
بر آنم که روشن روان من اوست.فردوسی.از مدحتش که زنده کن دوستان اوست
تا نفخ صور، صور دوم در دهان ماست.خاقانی.پدیدآور خلق عالم تویی
تو میرانی و زنده کن هم تویی.نظامی.زمین زنده دار آسمان زنده کن
جهانگیر دشمن پراکنده کن.نظامی.- زنده کن آتش؛ مشتعل سازنده آن. روشن کننده آتش:
غازه کش چهره گلهای باغ
زنده کن آتش دلها بداغ.میرزا طاهر وحید ( از آنندراج ).- زنده کن نام؛ نام آورکننده. از گمنامی بیرون آورنده. نگهدارنده و حافظ نام کسی یا خانواده ای:
منم ویژه، زنده کن نام اوی
مبادا بجز نیک فرجام اوی.فردوسی.

جمله سازی با زنده کن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 همه را زنده کنی و بکشی خسرو را جان من این چه طریق است و چه آیین داری؟

💡 صبح را گفتم، برویش خنده کن نور را گفتم، دلش را زنده کن

💡 گه بمیرانی و گه زنده کنی گاه برداری گه افکنده کنی

💡 عیسی به نفس مرده تن، زنده هیمگرد تو باز بکف زنده کنی مرده ی احزان

💡 بکشی از سخن تلخ و به دَم زنده کنی درهم آمیخته ای زهری و تریاکی چند

💡 اگرم زنده کنی ور بکشی سلطانی عاشق آن نیست که اندر پی نفع و ضرر است

گیلاس یعنی چه؟
گیلاس یعنی چه؟
تخمم یعنی چه؟
تخمم یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز