رخ نمودن

لغت نامه دهخدا

رخ نمودن. [ رُ ن ُ / ن ِ / ن َ دَ ] ( مص مرکب ) روی نمودن. رو کردن. روی آوردن. رخ کردن:
خفته اند آدمی ز حرص و غلو
مرگ چون رخ نمود انتبهو.سنایی.یکی شهر کافورگون رخ نمود
که گفتی نه از گل ز کافور بود.نظامی.ساقیا می ده که مرغ صبح بام
رخ نمود از بیضه زنگارفام.سعدی.تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند
عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست.حافظ. || نشان دادن صورت. نمایاندن چهره و رخسار:
ننموده رخ به آینه گردان مهر و ماه
نسپرده دل به بوقلمون باف صبح و شام.خاقانی.|| رخ دادن. روی دادن. واقع شدن. حادث شدن.

فرهنگ فارسی

روی نمودن رو کردن روی آوردن

جمله سازی با رخ نمودن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 باز این چه زلف از طرف رخ نمودن است باز این چه مشگ بر ورق لاله سودن است

💡 ماه عربی به رخ نمودن ترک عجمی به دل ربودن

💡 آيا رخ نمودن انديشه هاى گوناگون در تاريخ انديشه دينى را مى توان در دايرهپديدار شدن انحرافها در فكر دينى زمان غيبت دانست ؟

💡 رخ نمودن را نشانی نیست پیدا نقد می‌بینم که رنجی می‌نمایی

هیت یعنی چه؟
هیت یعنی چه؟
لس شدن یعنی چه؟
لس شدن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز