لغت نامه دهخدا
دیررو. [ رَ / رُو ] ( نف مرکب ) کندرو. ( یادداشت مؤلف ). کند، بطی: و ستاره از بهر آن دیررو گردد.( التفهیم ). ثفال؛ شتر دیررو. ( السامی فی الاسامی ).
دیررو. ( نف مرکب ) دیرروی. کندروینده. که به کندی ببالد و بروید.
دیررو. [ رَ / رُو ] ( نف مرکب ) کندرو. ( یادداشت مؤلف ). کند، بطی: و ستاره از بهر آن دیررو گردد.( التفهیم ). ثفال؛ شتر دیررو. ( السامی فی الاسامی ).
دیررو. ( نف مرکب ) دیرروی. کندروینده. که به کندی ببالد و بروید.
دیر روی. کند روینده که به کندی ببالد و بروید.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دیر رو بازار و بیرون آی زود زانکه رفتن را نیابی هیچ سود
💡 گر دیر دیر روی نمایند مر ترا ابکار فکر من تو ز بی خدمتی مدان
💡 هرکه در این آسیا بماند دیر روی و سر خویش پرغبار کند
💡 ز پیش از سیر ایشان از در دیر روان شد سوی عشرتگاه، در سیر