لغت نامه دهخدا
دواپذیر. [ دَ پ َ ] ( نف مرکب ) دواپذیرنده. چاره پذیر. علاج پذیر. قابل معالجه و مداوا:
دانسته دلی اسیر دارد
دردی نه دواپذیر دارد.نظامی.
دواپذیر. [ دَ پ َ ] ( نف مرکب ) دواپذیرنده. چاره پذیر. علاج پذیر. قابل معالجه و مداوا:
دانسته دلی اسیر دارد
دردی نه دواپذیر دارد.نظامی.
دوا پذیرنده. چاره پذیر.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سزد که درد دل من دوا پذیر شود اگر ز حقه لعلش بمن رسد معجون
💡 نداشت زخم من از مرهم طبیبان سود هم از خدنگ تو آخر دوا پذیر شدم
💡 علاج زخم دل خود چه میکنی اهلی جراحت دل عاشق دوا پذیر مباد
💡 دانم که درد عشق نباشد دوا پذیر زحمت مکش طبیب ز بهر دوای ما
💡 دوا پذیر نباشد مریض علت شوق وی چو روی مرض در شفا بود غم نیست