لغت نامه دهخدا
جراحت دل. [ ج ِ ح َ ت ِ دِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) تشویش خاطر. مصیبت. ناراحتی: خواست که جراحت دلش را مرهمی کند. ( تاریخ بیهقی ص 268 ).
جراحت دل. [ ج ِ ح َ ت ِ دِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) تشویش خاطر. مصیبت. ناراحتی: خواست که جراحت دلش را مرهمی کند. ( تاریخ بیهقی ص 268 ).
تشویش خاطر مصیبت ناراحتی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 آسودگان حریف نگاه تو نیستند این زهر بر جراحت دلهای خسته به
💡 بیا که تجربه کردیم و غیر دیدن تو جراحت دل ما را نبود مرهم هیچ
💡 جانم بسوخت از غم و بی غم نمیکنی دانی جراحت دل و مرهم نمیکنی
💡 زخم تو را چه حاجت مرهم بود که آن شاید جراحت دل ما را به مرهمی
💡 صد جان و دل در آتش فرقت کباب شد ای مرهم جراحت دلها چه میروی!
💡 جراحت دل ریشم ازین قیاس کنید که هست صد دل بیغم برای من مجروح