دلوله

لغت نامه دهخدا

( دلولة ) دلولة. [ دُ ل َ ] ( ع مص ) رهنمونی کردن و توفیق راست کرداری دادن. ( آنندراج ). ارشاد کردن. هدایت نمودن. ( از اقرب الموارد ). دلالة. رجوع به دلالة شود.

فرهنگ فارسی

رهنمونی کردن و توفیق راست کرداری دادن.

جمله سازی با دلوله

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 لشکری بن مردی †بلسوار بن مالک بن مسافرابن دلوله #لشکرستانبرادرزادهٔ لشکری بن مردی

💡 در حالیکه وشمگیر در حال جمع‌آوری سپاهی برای دیسم بود، اسپهبد ابن دلوله و عدهٔ کثیری از مردم مغان در اثر بیماری درگذشتند و باقیماندگان آنها به لشکری ملحق شدند. از طرفی پس از حصول توافق میان دیسم و وشمگیر، خبر این واقعه به لشکری رسید. او درصدد عذرخواهی از وشمگیر برآمد و به این منظور بلسوار بن مالک بن مسافر را نزد وشمگیر فرستاد اما وشمگیر عذر او را نپذیرفت.