دقوق

لغت نامه دهخدا

دقوق. [ دَ ] ( ع اِ ) دارویی است که برای چشم کوفته شود. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
دقوق. [ دَ ] ( اِخ ) شهری است میان بغداد و اربل. ( منتهی الارب ). دقوقاء. دقوقی. رجوع به دقوقاء شود.

فرهنگ فارسی

شهری است میان بغداد و اربل.

جمله سازی با دقوق

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چون دقوقی آن قیامت را بدید رحم او جوشید و اشک او دوید

💡 آن دقوقی در امامت کرد ساز اندر آن ساحل در آمد در نماز

💡 ای دقوقی تیزتر ران هین خموش چند گویی چند چون قحطست گوش

💡 از مثال و مثل و فرق آن بران جانب قصهٔ دقوقی ای جوان

💡 پیشِ در شد آن دقوقی در نماز قوم همچون اطلس آمد او طراز

💡 ای دقوقی با دو چشم همچو جو هین مبر اومید ایشان را بجو

سلیطه یعنی چه؟
سلیطه یعنی چه؟
هوابد یعنی چه؟
هوابد یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز