دغم

لغت نامه دهخدا

دغم. [ دَ ] ( ع مص ) فراگرفتن کسی را گرمی و سردی. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). دَغمان. و رجوع به دغمان شود. || شکستن بینی کسی را و مایل کردن بسوی باطن. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || پوشیدن آوند را. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
دغم. [ دَ ] ( ع اِ ) رغماً له دغماً سغماً؛ از اتباع است و دغماًسغماً تأکید است رغما را و بدون واو، زیرا مؤکَّد عین مؤکَّد است و بر آن عطف نمیشود چه عطف اقتضای مغایرت را دارد. ( از اقرب الموارد ) ( از منتهی الارب ).
دغم. [ دَ غ َ ] ( ع اِ ) دیزه، و آن نیک سیاه بودن روی اسب است و پتفوزهای وی نسبت به رنگ سائر بدن. ( منتهی الارب ). رنگی است در اسب و آن این است که صورت و پتفوزهای او به سیاهی زند و آن سیاهی از رنگ سایر قسمتهای بدن او سخت تر باشد. ( از اقرب الموارد ).
دغم. [ دُ ] ( ع ص ) ج ِ أدغم. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). رجوع به ادغم شود. || ج ِ دَغماء. ( ناظم الاطباء ). رجوع به دغماء شود.
دغم. [ دُ ] ( ع ص، اِ ) سپید چرده. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

سپید چرده.

جمله سازی با دغم

💡 حاصل این باغ مسلم کراست سود و زیانش که بر دغم کراست

💡 ملک گیران سخن سکه به باطل زده‌اند زین هم سیم دغم نقد روانی به من آر

لاشی یعنی چه؟
لاشی یعنی چه؟
ژرف یعنی چه؟
ژرف یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز