دریا گذار

لغت نامه دهخدا

دریاگذار. [دَرْ گ ُ ] ( نف مرکب ) دریاگذارنده. گذرکننده از دریا. دریابر. که از دریا عبره کند و بگذرد:
خسرو فرخ سیر بر باره دریاگذار
با کمند اندر میان دشت چون اسفندیار.فرخی.خسرو غازی سر شاهان و تاج خسروان
میر محمود آن شه دریادل دریاگذار.فرخی.فرودآمد از پشت پیل و نشست
برآن پیلتن خنگ دریاگذار.فرخی.تیغشان باشد چو آتش روز و شب بدخواه سوز
اسبشان باشد چو کشتی سال و مه دریاگذار.فرخی.جاری به کوه و دریا چون رنگ و چون نهنگ
آن کوه کوب هیکل دریاگذار باد.مسعودسعد.سی سر فیل حصن هیکل کوه صفت دریاگذار از آن کفار سلطان را بدست آمد. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 273 ).

فرهنگ فارسی

دریا گذارنده. دریا بر

جمله سازی با دریا گذار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 به پشت ستوران دریا گذار به هامون کشیدند از آن کوهسار

💡 از این آب بی بُن برآرم دمار شوم تازه بر راه دریا گذار

💡 هلال نعل فلک قامت ستاره مسیر زمین‌نوردی دریا گذار که پیکر

💡 ترا هست اندیشه دریا گذار ازیرا چو دربا بود بی کنار

💡 بسان آهو صحرا نورد روز نبرد بسان ماهی دریا گذار گاه شناه

💡 به زورق درآ همچو باد بهار بدان تا بیابی ز دریا گذار

اسرار کردن یعنی چه؟
اسرار کردن یعنی چه؟
کون کردن یعنی چه؟
کون کردن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز