خیل خیل

لغت نامه دهخدا

خیل خیل. [ خ َ خ َ / خ ح ] ( ق مرکب ) گروه گروه. فوج فوج:
سپاهی که از بردع و اردبیل
بیامد بفرمود تا خیل خیل.فردوسی.بنمود خیل خیل گنه پیش چشم من
تا در کدام خیل کنم بیشتر نگاه.سوزنی.ز هر سو جنیبت کشان خیل خیل.نظامی.رسیدند زنهاریان خیل خیل
که طوفان بدریا درآورد سیل.نظامی.بعرض جنوبی نمودند میل
شکارافکنان هر سویی خیل خیل.نظامی.

فرهنگ فارسی

۱ - گروه گروه. ۲ - بسیاربسیار فراوان بی نهایت.

جمله سازی با خیل خیل

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 برافکنده بر پیل بر خیل خیل چه برگستوان و چه دیبا جلیل

💡 روان کرده از چشمه ی چشم سیل ملایک به گرد اندرش خیل خیل

💡 ز کتم عدم پیش و پس خیل خیل نمودار شد ذاتشان را طفیل

💡 گهی کشت یک یک از اندازه بیش گهی خیل خیل اندر افکند پیش

💡 زهر سو رسید آن سپه خیل خیل چنان کز بر کوه سر تند سیل

💡 غلامان لشگر شکن خیل خیل کنیزان که در مرده آرند میل

اگزجره یعنی چه؟
اگزجره یعنی چه؟
چیره یعنی چه؟
چیره یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز