لغت نامه دهخدا
خمص. [ خ َ ] ( ع مص ) باریک و لاغر کردن از گرسنگی و درآوردن شکم وی را در جوف وی. || فرونشستن آماس جراحت. منه: خمص الجرح خمصاً و خموصاً. || لاغر شدن شکم و گرسنه گردیدن آن.( از منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ).
خمص. [ خ ُ ] ( ع مص ) خَمص. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ). ( از لسان العرب ). رجوع به خَمص شود.
خمص. [ خ ُ ] ( ع اِمص ) فرونشستگی آماس جراحت. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ).
خمص. [ خ ُ ] ( ع ص، اِ ) ج ِ اخمص و خَمْصاء. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ).
خمص. [ خ َ م َ ] ( ع مص ) بلند گردیدن کف پا از زمین و بزمین نرسیدن. || خَمْص. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ).