خسته روی
مترادفها
پژمرده، بیحال
متضادها
خندان، شادمان
لغت نامه دهخدا
خسته روی. [ خ َ ت َ / ت ِ ] ( ص مرکب ) صورت مجروح. رخسارمجروح. کنایه از مصیبت زدگی است که بر اثر آن مصیبت زدگان روی خود را می کنند و مجروح می کنند:
همه کنده موی و همه خسته روی
همه شاه گوی و همه شاه جوی.فردوسی.
فرهنگ فارسی
صورت مجروح رخسار مجروح
جمله سازی با خسته روی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چون بدید آن خسته روی مصطفی خر مغشیا فتاد او بر قفا
💡 همه خسته روی و همه کنده موی زبان شاه گوی و روان شاهجوی
💡 همه کنده موی و همه خسته روی همه شاهجوی و همه راهجوی