لغت نامه دهخدا
ترسگار. [ ت َ ] ( ص مرکب ) ترسکار. رجوع به ترسکار شود.
ترسگار. [ ت َ ] ( ص مرکب ) ترسکار. رجوع به ترسکار شود.
ترسکار.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 و گفت: ترسگاری اندوه دایم است.
💡 و گفت: مردمان تا ترسگار باشند، بر راه باشند. چون ترس از دل ایشان برفت گمراه گردند.
💡 گفت که ای نزار من خسته و ترسگار من من نفروشم از کرم بنده خودخریده را
💡 گفت: از خدای بترس که هیچ ترسگار را ندیدم که به کسب محتاج شده.
💡 ذوالنّون گوید مردمان تا ترسگار باشند بر راه باشند چون ترس از دلهای ایشان بشد راه گم کردند.
💡 ندارم ز کس ترس در هیچ کار مگر زان کسی کاو بوَد ترسگار