بیمار دل

لغت نامه دهخدا

بیماردل. [ دِ ] ( ص مرکب ) که قلب وی رنجور باشد. مَرِض: فئد؛ بیماردل شدن. ( منتهی الارب ). || که عاشق و دلخسته است. که دل او بیمار است:
از امل بیماردل را هیچ نگشاید از آنک
هرگز از گوگرد تنها کیمیایی برنخاست.خاقانی. || که دلی ناپاک و بی ایمان دارد. سست روان:
بیماردل است و دارد از کفر
سرسام خلاف و درد خذلان.خاقانی.آن یهودی شد سیه روی و خجل
شد پشیمان زین سبب بیماردل.مولوی.- از دل بیمار بودن؛ ناپاک دل بودن:
بیمارم از دل و دم سردم مزورست
بیمار را مگو که مزورنکوترست.خاقانی.

فرهنگ فارسی

که قلب وی رنجور باشد. مرض. فئد بیمار دل شدن. یا که عاشق و دلخسته است.

جمله سازی با بیمار دل

💡 به هرزه درد سر خویش داد و رنج طبیب کسی که بر سر بیمار دل طبیب آورد

💡 تویی بیمار دل و ین خستگی را نه یک دارو، که صد داروست در کار

💡 چو رنجور تن آید چو معجون نجاحیم چو بیمار دل آید نگاریم و ندیمیم

💡 شربت صبر اگر چاره بیمار دل است من که صبر از لب شیرین نتوانم چکنم

💡 در انتظار روز دگر چند جان دهد بیمار دل که روز به روز است خسته تر

💡 سگ تو واقف بیمار دل ز بیداری است تو مست خواب چه دانی که حال ما چون است

آراست یعنی چه؟
آراست یعنی چه؟
کس شعر یعنی چه؟
کس شعر یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز