بی یاری

لغت نامه دهخدا

بی یاری. ( حامص مرکب ) حالت و چگونگی بی یار. بی یار و یاوری. بیکسی. بی دوست و آشنا بودن:
به بی یاری اندر جهان یار باش
شب و روزش ازبد نگهدار باش.نظامی.|| بی نظیری. بی همتایی.رجوع به بی یار شود.

فرهنگ فارسی

حالت و چگونگی بی یار ٠ بی یار و یاوری ٠ بیکسی بی دوست و آشنا بودن ٠ یا بی نظیری ٠ بیهمتایی ٠

جمله سازی با بی یاری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 با همه یاری و از یاری من بیزاری در همه شهر به بی یاری من نیست کسی

💡 بی یاری این نام به منزل نرسد کس ای ساحل توفان زدگان نام تویم را

💡 تا چند بی کسی تو را بینم ای پدر! بی یاری تو برده مرا از کف اختیار

💡 شاه زمانه ای و زمانه به تست شاد بی یاری از ملوک که یزدانت یار باد

💡 یاری ز بی یاری جستی عزیزم افغان ز ناچاری ای نازنین پور

💡 یکی را کشوری دشمن فسوس از تاب تنهایی تنی را لشکری قاتل فغان از فرط بی یاری