لغت نامه دهخدا
بی کسی. [ ک َ] ( حامص مرکب ) حالت و کیفیت بی کس. بی خویشاوندی. || غربت. تنهایی. ( ناظم الاطباء ):
چه شکر گویمت ای خیل غم عفاک اﷲ
که روز بی کسی آخر نمیروی ز سرم.حافظ. || بی یاوری. ( ناظم الاطباء ). بی یار و یاوری:
من نه از بی کسی اندر کف تو دادم دل
که مرا جز تو بتانند بخوبی چو پری.فرخی.فریاد ز بی کسی نه رایست
آخر کس بی کسان خدایست.نظامی.وز بی کسی تو در چنین درد
میگفت و بر آن دریغ میخورد.نظامی.قافله شد واپسی ما ببین
ای کس ما بی کسی ما ببین.نظامی.|| بینوایی. بیچارگی. || سکنه نداشتن. غیرمسکون بودن. و رجوع به بی کس شود.