لغت نامه دهخدا
بی مثلی. [ م ِ ] ( حامص مرکب )بی مانندی. بی عدیلی. بی همتایی. بی بدیلی:
دری دیدم بکیوان برکشیده
به بی مثلی جهان مثلش ندیده.نظامی.
بی مثلی. [ م ِ ] ( حامص مرکب )بی مانندی. بی عدیلی. بی همتایی. بی بدیلی:
دری دیدم بکیوان برکشیده
به بی مثلی جهان مثلش ندیده.نظامی.
بی مانندی. بی عدیلی. بی همتایی. بی بدیلی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 یکی بیچون و بی مثلی و مانند نداری یار و خویش و زوج و فرزند
💡 تو ز شاهان عصر بی مثلی خصم ناچار باشد از امثال
💡 خداوندا نمی گویم که یزدانی، معاذ الله ولیکن فاش می گویم که بی مثلی و بی همتا