لغت نامه دهخدا
بی زوار. [ زَ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + زوار ) بی زاور. آنکه تیماردار ندارد. بی پرستار. بینوا. بی پناه:
منم بی زواری بزندان شاه
کسی را بنزدیک من نیست راه.فردوسی.رجوع به زوار و زاور و بی زاور شود.
بی زوار. [ زَ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + زوار ) بی زاور. آنکه تیماردار ندارد. بی پرستار. بینوا. بی پناه:
منم بی زواری بزندان شاه
کسی را بنزدیک من نیست راه.فردوسی.رجوع به زوار و زاور و بی زاور شود.
بی زاور ٠ آنکه تیماردار ندارد ٠ بی پرستار ٠ بینوا ٠ بی پناه ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بندیان داشت بی زوار و پناه برد با خویشتن بجمله براه