بوی و رنگ
مترادفها
رایحه و رنگ
لغت نامه دهخدا
بوی و رنگ. [ ی ُ رَ ] ( ترکیب عطفی، اِ مرکب ) رونق. طراوت. زیب و فر:
در آن شارسان کرد چندان درنگ
که آتشکده گشت با بوی و رنگ.فردوسی.چو خاقان به ایران درآمد بجنگ
نماند بدین بوم و بر بوی و رنگ.فردوسی.ز باغت بجز بوی و رنگی نبینم
خود آن بوی را هم درنگی نبینم.خاقانی.
فرهنگ فارسی
رونق. طراوت. زیب و فر
جمله سازی با بوی و رنگ
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مانی غبار مقدم شه را به بوی و رنگ زان در جهان فتاده هیاهویی از غمت
💡 ز آبی کنی صورت شوخ و شنگ ز خاری گلی را دهی بوی و رنگ
💡 ازین نامور نامه در روزگار جهان ساخت پر بوی و رنگ و نگار
💡 هم از آن گیاهای با بوی و رنگ شناسنده خوانده ورا استرنگ
💡 همان تاج دارد همان گوشوار همه ساله با بوی و رنگ و نگار
💡 گر فتد صد بار ازین میوه به چنگ جمله را اینست طعم و بوی و رنگ