لغت نامه دهخدا
بوالعباس. [ بُل ْ ع َب ْ با ] ( اِخ ) تیره ای از بهمئی از شعبه لیراوی از ایلات کوه کیلویه فارس. ( جغرافیای سیاسی کیهان ص 89 ).
بوالعباس. [ بُل ْ ع َب ْ با ] ( اِخ ) تیره ای از بهمئی از شعبه لیراوی از ایلات کوه کیلویه فارس. ( جغرافیای سیاسی کیهان ص 89 ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شیخ گفت روزی در خدمت بوالعباس قصاب بودیم، در میان سخن گفت اشارت و عبارت نصیب تست از توحید، و وجود حقّ را تعالی اشارت و عبارت نیست. پس روی بما کرد و گفت یا باسعید اگر ترا پرسند کی خدای را تعالی شناسی، مگوی کی شناسم کی شرکست، و مگو کی نشناسم که آن کفر است و لکن گوی عَرَّفَنَا اللّه ذاتَهُ واِلهیَّتَهُ بِفَضْلِه.
💡 شیخ الاسلام گفت: که بوالعباس سیاری گوید: کی بدر مرگ، فرا واسطی گفتند: که ما را وصیتی کن! گفت: احفظو مراد اللّه فیکم.
💡 و بوالعباس عطا گوید: که اگر نتوانی که دست در دوستی او زنی، دست در دوستی دوستان او زن، کی دوستی دوستان اللّه، دوستی اللّه است عز و جل. و مصطفی گفته است فرا عبداللّه مسعود: یابن مسعود! اتدری ای عری الاسلام اوثق؟ قال قلت: اللّه و رسوله اعلم. قال الولایة فی اللّه و الحبّ فیه و البغض فیة.
💡 شیخ گفت قدس اللّه روحه العزیز، ما به حکم اشارت او بازآمدیم با صدهزار خلعت و فتوح، و مریدان جمع آمدند. و چون بمیهنه رسید شیخ بوالعباس را بآمل وفات رسید.
💡 شیخ گفت کی شیخ بوالعباس بسیار گفتی هر آن مریدی که بیک خدمت درویشی قیام کند او را بهتر از صد رکعت نماز افزونی و اگر یک لقمه طعام کم کند آن وی را بهتر کی همه شب نماز کند.