به گو

لغت نامه دهخدا

به گو.[ ب ِه ْ ] ( نف مرکب ) خوش سخن. نیکوگفتار:
خردمند به گو ندارد روا
خرد دور کردن ز بهر هوا.فردوسی.

فرهنگ فارسی

خوش سخن نیکو گفتار

جمله سازی با به گو

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 به رزم و به بزم و به گوی و شکار بسی، آزمودش همی شهریار

💡 چو گان زلفت آنکه به میدان دلبری سر جز به گوی ماه درآرد بود محال

💡 گذر کردی اگر بر نعش اکبر به گو آن یوسف گل پیرهن را

💡 شنیده‌ام که نبی آن شب از ورای حجاب به گو‌شش آمد آواز حیدر صفدر

💡 زلفت نمود یک سر چوگان به گوی چرخ تا رستخیز چرخ‌زنان باشد آن هنوز

💡 عقل من اندر خم زلف تو به گوی هم اندر خم چوگان بهست

برآمد یعنی چه؟
برآمد یعنی چه؟
گاییدن یعنی چه؟
گاییدن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز