بشکوه
مترادفها
باشکوه، عظیم، شکوهمند، پرجلال، مهیب
متضادها
حقیر، کوچک، بیمقدار
لغت نامه دهخدا
بشکوه. [ ب ِ ش ُ / ب ِ ] ( ص مرکب ) باشکوه. مردم صاحب شوکت و حشمت و هیبت را گویند.( برهان ). مردم صاحب شوکت و هیبت که آنرا باشکوه گویند مانند بخرد که باخرد آمده. ( از آنندراج ). مردم صاحب حشمت و شکوه. ( ناظم الاطباء ). صاحب حشمت و هیبت. ( از سروری ). باشکوه. با فر. باهنگ. و رجوع به شعوری ج 1ورق 209 شود:
ز بس بود بشکوه و بافرهی
جهان دید او را خورای شهی.لبیبی ( از سروری ) ( از فرهنگ نظام ).یکی یاقوت رمانی بشکوه
بزرگ و گرد و ناهموار چون کوه.( ویس و رامین ).|| ( اِ ) شوکت و هیبت. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ عمید
باشکوه، دارای شکوه، باشوکت و هیبت.
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱- مردم صاحب حشمت و شکوه با شکوه.
جمله سازی با بشکوه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مگشا لبم بشکوه که در گلستان عشق از دل چو غنچه لخت جگر چیده تا لبم
💡 نه از مردم بترسی نه ز یزدان نه نیز از بند بشکوهی و زندان
💡 تا گشت مزین بشکوه تو مناصب تا گشت مفوض بسر کلک تو احکام
💡 قانون معدلت بشکوه تو مستقیم بنیاد مملکت بحفاظ تو استوار
💡 إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِالذِّکْرِ لَمَّا جاءَهُمْ ایشان که کافر شدند بسخن و پیغام که بایشان آمد، وَ إِنَّهُ لَکِتابٌ عَزِیزٌ (۴۱) و این قرآن نامهایست بشکوه و بیهمتا و بر دشمنان بزور.
💡 زد بزیر فلک و روی زمین تخت شهی که فزون تر بشکوه گهر از ارض و سماست