برپای

لغت نامه دهخدا

برپای. [ ب َ] ( ص مرکب ) برپا. قائم. ایستاده. سرپا:
ز خوردن همه روز بربسته لب
به پیش جهاندار برپای شب.فردوسی.دو اسب اندر آن دشت برپای بود
پر از گرد و رستم دگر جای بود.فردوسی.شگفت آمدش کانچنان جای دید
سپهر دل آرای برپای دید.فردوسی.همی بود برپای پردرد و خشم
پر از آرزو دل پر از آب چشم.فردوسی.همه ٔقوم برپای می بودندی. ( تاریخ بیهقی ).
گفت ای بتو ملک عشق برپای
تا باشد عشق باش بر جای.نظامی.بر زمین بوسش آسمان برجای
و آفرینش زجاه او برپای.نظامی.نبینی زان همه یک خشت برپای
مدیح عنصری مانده ست بر جای.نظامی عروضی.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱- ایستاده سرپا. ۲- برقرار برجای. ۳- فرمانی است که نظامیان نشسته را دهند تا برخیزند و خبردار بایستند باحترام مافوق. یا برپا بودن. ایستادن روی پا بودن. یا برپا خاک کردن. حقیر شمردن پست شمردن حقیر ساختن.

جمله سازی با برپای

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 جمعی از پرستاران یاسوج، با برپایی تجمع اعتراضی در برابر ساختمان استانداری در این شهر، خواستار رسیدگی به درخواست‌های خود شدند.

💡 برجه که سماع روح برپای شده است وان دف چو شکر حریف آن نای شده است

💡 پی به مقصد نبرد سلسله برپای شعور طی این بادیه بر راحلهٔ بیهوشی است

💡 این انجمن در سال ۱۳۷۱، سومین کنگره ملی خوردگی با تلاش این انجمن انجام گرفت. از آن پس برپایی سالانهٔ این گردهمایی به همت انجمن خوردگی ایران پی گرفته شده‌است.

💡 سیر کن برپای شمع قامتش از برگ گل در بهاران برگ ریزان پر پروانه را

💡 امروزه مهم‌ترین دغدغهٔ سیاست خارجی لهستان برپایی سامانهٔ دفاع ضد موشکی آمریکا در خاک این کشور است که با مخالفت شدید روسیه همراه شده‌است.

سکسی یعنی چه؟
سکسی یعنی چه؟
سرزمین یعنی چه؟
سرزمین یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز