لغت نامه دهخدا
بدیشان. [ ب ِ ] ( حرف اضافه ضمیر ) به ایشان. ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). به آنان:
بدیشان بگفت آنچه در خواب دید
جز آن هرچه از کاروانان شنید.فردوسی.
بدیشان. [ ب ِ ] ( حرف اضافه ضمیر ) به ایشان. ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). به آنان:
بدیشان بگفت آنچه در خواب دید
جز آن هرچه از کاروانان شنید.فردوسی.
به ایشان به آنان.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 من اندر کار تو کردم دل و جان تو دانی هر چه خواهی کن بدیشان
💡 اصحاب صفه فرقه اول درویشانند و این طایفه علیه در ترک دنیا و زهد و سلوک و مسلک ایشان دارند و خود را بدیشان منسوب ساخته و صفی گفتهاند.
💡 سلام شه دین بدیشان رساند همه آنچه فرموده بد، باز راند
💡 گمان بری که گروهی ز دادخواهانند که ظلم رفته بدیشان ز ظالمی ابتر
💡 گروهی از کردها در کوههای میان اصفهان و خوزستان و این نواحی بدیشان شناخته آید و بلاد لر خوانند و هم لرستان و لور گویند.