لغت نامه دهخدا
بدطینتی. [ ب َ ن َ ] ( حامص مرکب ) بدخواهی. ( ناظم الاطباء ). بدسرشتی. بدفطرتی. مقابل خوش طینتی. || بی انصافی و تعدی. ( ناظم الاطباء ).
بدطینتی. [ ب َ ن َ ] ( حامص مرکب ) بدخواهی. ( ناظم الاطباء ). بدسرشتی. بدفطرتی. مقابل خوش طینتی. || بی انصافی و تعدی. ( ناظم الاطباء ).
بدسرشتی، بدنهادی.
بد سرشتی بد ذاتی بد نهادی مقابل خوش طینتی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مهندسی که خانوادهٔ کوچک و خوشبختی دارد به سفر میرود. مرد بدطینتی که چشم طمع به «فروغ» همسر مهندس دارد، در غیاب شوهر زن را فریب میدهد و چنین وانمود میکند که فروغ با او رابطه دارد. مهندس در بازگشت به خانه پس از اطلاع از این موضوع همسرش از از خود میراند و خود افسرده، تنها و بیهدف زندگیش را دنبال میکند. پس از یک سلسله حوادث سرانجام حقیقت آشکار شده، مرد بدطینت به سزای اعمالش میرسد و خانواده یکبار دیگر شکل میگیرد.
💡 براونینگ درباره شباهت مادرش با دو زن رمان میگوید: «مادرم شبیه هر دو بود، اما بیشتر شبیه ربهکا بود، مخصوصا در قایقسواری. اما راستش اصلاً بدطینتی او را نداشت. جالب است اگر دقت کنید میبینید تنها حرفهای بدی که درباره ربهکا زده میشود از زبان شوهرش است.»