بد سری

مترادف‌ها

بدشانس، بدقبال

لغت نامه دهخدا

بدسری. [ ب َ س َ ] ( حامص مرکب ) بدرفتاری. سؤرفتار. سؤمعامله. کج تابی. ناسازگاری. ناسازواری. سؤمعاشرت. بدتابی: نشوز؛ بدسری کردن با شوی. ناسازواری کردن با کسی. سر بدسری گذاشتن با کسی. بنای بدسری گذاشتن با کسی. ( از یادداشتهای مؤلف ).

فرهنگ فارسی

بد رفتاری کج تابی.

جمله سازی با بد سری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 نه او روزی دو، ترک بد سری کرد نه یک شب طالعم نیک اختری کرد

💡 ترک کاوش کرد کیوان کوکب آمد یارم امشب رفت ز اختر بد سری ها شد به سامان کارم امشب

💡 ای گل، تو ز جمعیت گلزار، چه دیدی جز سرزنش و بد سری خار، چه دیدی

💡 کجا بد سری با درفشی به دست به پیکان همی دوخت و افکند پست

💡 او همیشه می‌گفت که از وقتی به این شهر جدید نقل مکان کرده، به دلیل بد سری و بدشانسی، هیچ‌کدام از پروژه‌هایش به نتیجه نرسیده است.

💡 برخی افراد تصور می‌کنند که اگر در یک کار مهم شکست بخورند، علت اصلی آن فقط بد سری آن‌هاست، در حالی که مدیریت درست نیز اهمیت دارد.

💡 با وجود تمام تلاش‌های فراوان و برنامه‌ریزی‌های دقیق، او به دلیل بد سری و زنجیره‌ای از اتفاقات ناگوار، نتوانست در مسابقه اصلی برنده شود.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران